ریگها و الماسها
ترانهی خوابگونه
شریانِ رودها
عَضُلاتِ زمین را
باروَر می کنند،
و در سُکوتِ کرکس ها و صَخره ها
باد، به زبانِ امواجْ سُخن می گوید.
بیشه ها آن جا از خاموشی سَرشارند
و در صُلحِ بیابان ها
چِکّه ی شقایقِ وَحشی می درخشد
بید بُنْ
عَروس آسا
سِیلِ رام نشدنیِ گیسوان را
بر گُل کف هایِ موجْ می پاشد
و از سِتیزِ موج و سَنگ
بر رشته ی گل ها و نِیزه های ارغوانیِ گیاهان
مُشتی کبوترِ بلورینْ می پرند
و عَطری که از آن بر می خیزد
در ریشه هایِ هَستی ام رِخنِه می کند
زمانِ زایَنده، زمانِ دِگر ساز، زمانِ طوفان زا
هر دَم با پویه ی اَبْرها همراه است
و تارهای سیمینِ باران
بر سَروْ نازهای همیشه جوان
و بر طُرقه های جنوبی که بر درختِ اَنجیر نِشسته اند،
و بر فریبای رؤیا رَنگِ بوته ها
فرو می نِشیند
شَفَقِ چَشمْ افروز،
آمیخته با جیرْ جیرِ صُبحگاهی
از میانِ گلّه ی ستارگان بر می خیزد
همراهِ با بادِ خودْ سَر و مَستی آوَر
که گیاهان را
با پایْ بندِ ریشه ها
به رَقص می آورد
آن گه که روزی نو نُطفِه می بَندَد،
و در چوب هایِ خوشاهَنگ
زایشِ جوانه هاست،
و ریشه در تاریکیِ زمین
استخوان هایِ سَنْگ را از هم می گُسَلَد،
به غُرور و صَلابتِ آن، تَسْخَر زَنان
و رنگین کمانِ لرزانْ در اوجِ رَنگْ پریدۀ آسمان
گامِ نَغمِه ناکِ خود را بر مورانِ راهِبِ بیشه
و پروازِ بَنفشه گونِ پَروانه ها
و نگاهِ گوگردیِ روباهان
و دیدگانِ شَرابْ آلودِ غَزالان
و بالِ مِهربانِ پَرَستو می گذارد
و تا فوجِ عُقابان بر لاژوَرد
و طلسمِ سِپیده ی بَرفْ بر قلّه ها
و دریاچه ای که بر پیشانیِ زمین می دِرَخشد
عَکس می افتد
در شبِ زمین
آن گه که در لَجَنِ مَرموزْ، مارها می خوابند،
و کرکس، شاهِ آدم خواران، در لانه می خَزَد،
و سراسرِ هَستی در آبِ تیره تَعمید می یابد،
و خاکسترِ فراموش را
بر سرِ خاکِ لاله و تبِ گل های زَرْد می پاشند،
به تنهاییِ غُرور آمیزِ قُلّه ها می اندیشم
به رازِ بارآوَریِ ابَدیِ عَناصِر
و غُبارِ بَذرهای سَبْز
آه، روز فرا می رسد
و سُتون هایِ طلاییِ خورشید
بر سیبِ مَه آلودِ آب
ترانه های شِگرفی را بیدار می کنند
که از آن تاریخی نو شِکُفته می شود
و غوغایِ شَهبازها به آسمان بَر می خیزد
و فیروزه ها از ظُلمتِ مَعدَن می گُریزند
و کاهِنان با چهره هایی به رَنگِ سَبز
وِردْ خوانان
خواستارِ نفوذِ شب ها در گنبد هایِ عَقیق اند
ولی این جا
برقِ شورِ دامَنه هاست
و شتابِ مورانِ بیابانی در غُبارِ داغ
و خفتنِ مَرجانِ غُروبْ بر طلایِ غلّات
و انسان
چون پوُدی از تافتِه ی زمین
شمشیرِ پولادینِ خود را
بر راهِبان می کوبَد
نور با اشیاء در می آمیزد، ریشه ها را بُلورینْ می کند
و به هنگامِ بیدار شدنِ تَذَروان
پرتوِ جَهان بر نقش و نِگارِ تِرمِه ها می افتد
و مانندِ توازُنِ کندوها
شهرها می رویَند
و از خُم های بزرگْ، شرابِ شادمانی می آشامند
چون دوُدی که از اُفقِ غُروب بر خیزد
یا چون آبِ صافی در شبِ زلال
یا چون آشیانه ای تُهی
از این مَرزِ آسمان تا آن مَرز
با سینه ی گشاده
به سویِ بادها که از دَریا می آیَند،
ایستاده ام!
خزانی ناگزیر از راه فَرا می رسد
شبْ، دیوارهای سیاهِ خود را
بر من فرو می ریزد
ولی ناقوسِ روشنِ آب
و غوغایِ شهرها
از زیستن سُخن می گویند، از انقلاب!
آری، رَگ هایِ ابدیِ سَرنِوِشت
از میانِ ریگ ها و الماس ها می گذرند…
(تابستان۱۳۵۵)