عشق را گم کرده ام نمی دانم .
نمی دانم عشق را چرا گم کرده ام؟
عشق در واژه های هر روزه ام گم شد... به دنبالش کوه های برفی را پیمودم. لاله های وحشی را چیدم. آفتاب را شکار کردم و در تنگ بلور رقصیدم.
نمی دانم چرا عشق را گم کرده ام؟
زنی در اجاقی تاریک سوخت. فرزندش نانی به ماست زد و آن را خورد. مردی در آینه ی ماشینش چشم ها را می گشت.
آب را راه رسیدن به دریا بود موجی زد و راه دریا گم شد.
کبوتر می رساند نامه را تیری به پایش خورد و نامه هم گم شد.
عشق را گم کرده ام آری. مجالی نیست.