عشق را گم کرده ام نمی دانم .

نمی دانم عشق را چرا گم کرده ام؟  

عشق در واژه های هر روزه ام گم شد... به دنبالش کوه های برفی را پیمودم. لاله های وحشی را چیدم. آفتاب را شکار کردم و در تنگ بلور رقصیدم. 

نمی دانم چرا عشق را گم کرده ام؟ 

زنی در اجاقی تاریک سوخت. فرزندش نانی به ماست زد و آن را خورد. مردی در آینه ی ماشینش چشم ها را می گشت. 

آب را راه رسیدن به دریا بود موجی زد و راه دریا گم شد. 

کبوتر می رساند نامه را تیری به پایش خورد و نامه هم گم شد. 

عشق را گم کرده ام آری. مجالی نیست. 

دل نوشته 1

صدا سگی از دور می آید. زیر پتو دراز کشیده ام. نفس هايم با صدای سگ مسابقه می دهد و افکارم به مانند چوبی بر روی آب شناور است... هیچ چیز قانعم نمی کند تا چشم بر هم بگذارم حتی فکر به فردا. 

اما گلدمن

کتاب " آنگونه که من زندگی کردم " زندگینامه اما گلدمن برای من شوقی برای آنارشیست بودن نیاورد اما شوق جنگیدن برای هدف ها رو در من زنده کرد. 

اما گلدمن زن سرسخت و جنگجو...