چرت و پرت

توی آسمون هفتم نشسته بودیم زیر آلاچیقی که ممد

واسمون درست کرد بود... گل های سرخ با نسیمی که از زیر کون نازی بیرون می اومد به این ور و اون ور تاب می خورد. 

گرم حرف و چک و چونه بودیم دردانه سلیمان با گردن بند ستاره بندش شاشید روی کله آق شکیب. 

خلاصه که ( گر هزارم جواب تلخ دهی / اعتقاد من آنکه شیرین است) . 

اینکه ساعت از دو شب بگذرد و خواب به چشمهایت نیاید یک بازی کثیف است. 

خوشم از این بازی نمياد. 

به سکوی پرتاپ موشک لبخند بزن... به مقصد بی انتهای یک راکت. 

به آتش برخاسته از خشم لبخند بزن... او آنجاست، جایی میان گل های رز یا حتی نیلوفر. 

به من بخند اما لبخند نزن...

به من می گفتند که این باش و آن باش. من گوش نميدادم و حال این چیزی هستم که نمی بینید.

در آخرین شب که به او فکر میکرد به دنبال راه حلی برای خاتمه دادن به رابطه ی کج و معوجشان بود. چاره ای نداشت جز سیلی زدن به صورتش و گفتن چند فحش شاید اینطور از او متنفر می شد و رهایش میکرد شاید هم فقط یک خروس قندی به عنوان یادگاری به او می داد و تمام. 

به هر حال مهم تمام شدن رابطه نبود مهم دل کندن از او هم نبود مهم شروع یک روز بدون او بود.