خون های تشنه بر زمین سرد می ریزند و ما خدا می داند که دلمان خون است... خون.

باور نکردنی است الماس های گوشه ی چشمت... 

اینقدر رک حرف زدن هم داره اعصابمو خرد میکنه. 

گذشت آن سال های طلایی سکوت. 

در مشت عقاب کوهستان تنها خاک بود، خاکی سرد.

بی ارزش و سبک. 

خاک که نسیمی کوچک آن را از زیر مشتهاي قوی اش پراکنده می ساخت.

تنها خاک بود.