خون های تشنه بر زمین سرد می ریزند و ما خدا می داند که دلمان خون است... خون.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:1 توسط سپیده علی محمد زاده
|
خون های تشنه بر زمین سرد می ریزند و ما خدا می داند که دلمان خون است... خون.
باور نکردنی است الماس های گوشه ی چشمت...
اینقدر رک حرف زدن هم داره اعصابمو خرد میکنه.
گذشت آن سال های طلایی سکوت.
در مشت عقاب کوهستان تنها خاک بود، خاکی سرد.
بی ارزش و سبک.
خاک که نسیمی کوچک آن را از زیر مشتهاي قوی اش پراکنده می ساخت.
تنها خاک بود.