در ته سطل آشغالی يه مگس کج و کوله نشسته بود و شیشه ی عینکش رو با گوشه دستمال کاغذی پاک می کرد. مگس به این فکر می کرد که اگه این دستمال از زیر کون یکی هم رد شده باشه حتما باید بوی گند خوبی داشته باشه. 

تو این فکرا بود که يه طل ديگه زباله ریخت رو دک و پوزش.