به ناگه باد وزيد
درو کرد کشت و کار چند ساله مان را
به ناگه زمین آغوش باز کرد
بلعيد دست رنج تو، دست رنج ما
به ناگه خورشید تاریک شد
سرد شد،پاییز شد، زمستان شد
زمان به بهار نمی رسید
سبزی رویایی شد در دور دست ها
عمو نوروز فراموش شد
و ننه زمستان مرگ را دور می زد
به ناگه، به ناگه امید در درون قلب ها مرد.
و اینگونه شد
که اینک هست.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 21:1 توسط سپیده علی محمد زاده
|